|
فصل مدرسه ها شروع شد بد بختی یا شروع شد دیگه الان هیچ کی پیداش نیست همه رفتن خر خوان شدن
منم خودم تک و توکی میان blogfa دیگه نمی یام نت یعنی کم میام نت این رو برای همه گفتم که یک وقتی بقیه نگران نشن من که رفتم فعلا bye
سلام بچه ها بعد از چند سال اپ نکردن ودپرسی امروز نمی دونم چم شده اما خیلی خوش حالم انگار دوباره خورشید طلوع کرده پس دوست دارم براتون عکس بزارم نمیدونم چه عکسی ؟ خنددار غمگین ایمویی تر سناک نمیدونم کدوم یکی شون رو بذارم اهان!
دیگه هیچی نمی خوام دیگه هیچی رو دوست ندارم همه چیز برام تکراری شده دیگه عاشق نمی شم دیگه نمی خوام تو این دنیا باشم دیگه موقع مردن شده می خوام برم بالا اون بالا ها می خوام برم پیش اون که از اون بالا مواظب همه چیز باشم نمیدونم فکر می کنم برایه مردن خیلی جوان باشم اما این ها همش احتمال هستن
وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود نمی بخشمت............................ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بگی : گل من باغچه نو مبارک * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اين داستاني که مي نويسم ،يک داستان واقعي مي باشد.در حقيقت بيشتر اين داستان بر گرفته از زندگي شخصي خودم است.اين داستان را با زبان شخصيت اصلي داستان بيان مي کنم. من علي هستم،24 ساله،ساکن تهران.از آن پسرهايي که به دليل غرور زياد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نميزد. در سال 1375،وقتي در دوره ي راهنمايي بودم با پسري آشنا شدم.اسم آن پسر آرش بود.لحظه به لحظه دوستي ما بيشتر و عميق تر مي شد تا جايي که همه ما را به عنوان 2 برادر مي دانستند.هميشه با هم بوديم و هر کاري را با هم انجام مي داديم.اين دوستي ما تا زماني ادامه داشت که آن اتفاق لعنتي به وقوع پيوست. در سال 84، در يک روز تابستاني وقتي از کتابخانه بيرون آمدم براي کمي استراحت در پارکي که در آن نزديکي بود ، رفتم.هوا گرم بود به اين خاطر بعد کمي استراحت در پارک، به کافي شاپي رفتم، نوشيدني سفارش دادم.من پسر خيلي مغرور و از خود راضي بودم که جز خود کسي را نمي پسنديدم .به اين خاطر وقتي دختري را مي ديدم، روي خود را بر ميگرداندم و نگاه نمي کردم ولي در آن روز به کلي تمام خصوصياتم عوض شده بود.چند دقيه اي از آمدن من به کافي شا پ گزشته بود.ناگهان چشمم به دختري که در حال وارد شن به سالن بود افتاد. بله اتفاقي که نبايد مي افتاد،افتاد. عاشق شدم؛حال و هوام عوض شد، عرق سردي روي صورتم نشسته بود.چند ديقه اي به همين روال گذشت. ادم زبان بازي بودم، ولي در آن لحظه هيچ کلمه اي به ذهنم نميرسيد.نمي دانستم چه کاري کنم.مي ترسيدم از دستش بدهم.دل خود را به دريا زدم،به کنارش رفتم و کل موضوع را آرام آرام با او در ميان گذاشتم.شانس با من يار بود.توضيح و تفسيراتي که از خودم براي او داده بودم مورد توجه او قرار گرفت. اسم آن دختر مونا بود.من در آن زمان 21 سال داشتم و در دانشگاه مشغول درس خواندن بودم؛مونا سال آخر و يکي از ممتازان دبيرستان خود بود؛از خانواده مجللي بودن و از اين نظر تقريباً با هم، هم سطح بوديم. دوستي ما يک دوستي صادقانه و واقعي بود.3 سالي به همين صورت ادامه داشت.هر لحظه به علاقه من به او افزوده مي شد.موضوع ازدواج را با مونا درميان گذاشتم؛هر دو ما به وصلت راضي بوديم.خانواده هايمان نيز در اين مورد اطلاع کافي داشتند؛ولي من درآن زمان آمادگي لازم براي ازدواج را نداشتم؛چون مايل بودم کمي سنم بيشتر بشود. من به قدري به مونا احترام مي گذاشتم و دوستش داشتم که هيچ وقت کلمه ي نه را از من نمي شنيد.تابستان 86 بود.با او تماس گرفتم ولي جواب نمي داد.2،3 روزي به همين صورت ادامه داشتف ديگر داشتم از نگراني مي مردم،چون سابقه نداشت جواب تماس ها و پيامک هايم را ندهد؛با مينا خواهر بزرگتر مونا تماس گرفتم،موضوع را جويا شدم،بالاخره توانستم با هماهتگي او مونا را پيدا کنم. وقتي از او دليل جواب ندادنش را پرسيدم حرفي را زد که همانند پتکي رو سرم فرود آمد.دنيا دور سرم مي چرخيد.گفت برايش خواستگار امده و به خاطر فشار پدر مادرش مجبور است ازدواج کند.من که 24 سال بيستر نداشتم و مايل به ازدواج زود نبودم،خود را بر سر دو راهي عشق و عقل ديدم.عشق مي گفت ازدواج کنم و عقل مي گفت ازدواج زود هنگام نکنم. وقتي ديدم مونا در شرايط روحي مناسبي قرار ندارد؛به خاطر اينکه نمي توانستم لحظه اي اذيت شدنش را تحمل کنم،قبول کردم که ديگر به او فکر نکنم و او با فردي که خانواده برايش انتخاب کرده ازدواج کند. با چشماني گريان و با آروزي خوشبختي از او راي هميشه خداحافظي کردم.2،3 ماه گذشت،روزي نبود که به ياد او نباشم؛ و به خاطر دوري اش نگيريم، ولي بايد تحمل مي کردم.به همين صورت روزها مي گذشت.پاييز رسيد.براي ديدن وست نزديک، آرش، به ديدنش رفم.آرش آن روز خيلي خوشحال بود؛وقتي علت را جويا شدم از پيدا کردن دختر مورد علاقه اش خبر داد؛گفت که بالاخره توانسته دختري که هميشه در روياها به دنبالش ميگشته،پيدا کند.خوشحال شدم ،چون خوشحالي آرش را مي يدم.با ذوق و شوق موبايلش را در آورد تا عکس ان دختر را به من نشان دهد.وقتي چشمم به عکس افتادف گويي دوباره پتکي به سرم خوره باشد؛گيج و مبهوت ماندم.سرگيجه اي به سرغم آمد که تا آن 24 سال هيچ وقت نديده بودم. عکس عکس مونا بود.همان دختري که به خاطرش از خودم گذشتم، تا او از خودش نگذرد؛غرورم را شکستم تا او غرورش را نشکند. آرش ار موضوع دوستي من و مونا هيچي نمي دانست.از او خواستم تا قراري را با او بگذارد و مرا به او معرفي کند.آرش هم بلافاصله با مونا تماس گرفت و قرار ملاقاتي را براي ساعت 7 همان روز گذاشت.ساعت 6:30 من و آرش در محل قرار حاظر بوديم.به او گفتم من براي چند دقيقه بيرون مي روم، ولي وقتي دوستت آمد با من تماس بگير،تا بيايم.از کافي شاپ بيرون امدم،در گوشه اي از خيابان منتظر آمدنش بودم.ساعت 7 شده بود.مونا را ديدم.وارد کافي شاپ شد،همان لحظه آرش خبر آمدنش را به من داد.آرام آرام وارد شدم،وقتي به کنار ميز رسيدم آرش يلند شد و شروع به معرفي من کرد؛وفتي چشمان مونا به من افتاد رنگ خود را باخت و شوکه شد.اشک در چشمانم پر شده بود.نميدانستم په کار کنم. به آرش گفتم اين مونا همان عشق من بود مه به خاطرش همه کار کردم.به خاطرش از خودم گذشتم،ولي او مرا خورد کرد،شکست. با نيرنگ و فريب با دلم بازي کرد.به آرش نگاه کردم و گفتم: آرش ،داداش خوبم، اين دفعه هم به خاطر تو از خودم مي گذرم؛دلي که يکبار بشکند،مي تواند دوباره هم بشکند.ولي من،نه تو و نه مونا را ديگر نميشناسم. با چشماني گريام به مونا گفتم:اميدوارم خدا دلت را بشکند. ازآنجا خارج شدم و تا به امروز ديگر نه انها را ميبينم و نه به انها فکر مي کنم؛و فقط از خدا براي دل شکستگان آرامش آرزومندم.
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه واعظی گفت: واژه بی معناست زاهدی گفت: طوق شیطان است محتسب گفت: منکر عظما ست قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت جاهلی گفت: عشق را عشق است پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست توی آن قیل و قال من دیدم طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!
اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
عشق مانند طناب گره خورده ای هست که اگه یک وقتی باز بشه زمین و زمان به هم می خوره واخرش هم تنها چیزی که می مونه یک قلب شکسته هست .همه عشق را برای اولین بار واخرین بار تجربه می کنندو اخرش هم بعضی ها شکست میخورن وبعضی ها پیروز و بعضی ها با شکست عشقی مبارزه میکنند.بعضی هابه عشق میگن یک بازی اما این بازی ایا تا کی هست و کی تموم میشه ؟؟؟؟؟ نمی دونم یعنی هیچ کس نمی دونه .کسی که عاشق باشه با همه چیز مبارزه می کنه تا اون را بدست بیاره اره این کاری هست که همه ی عاشق ها انجام میدن اون رو .من هم قبلنا عاشق بودم ودرد عاشقی را تجربه کردم اره عاشق خیلی سختی می کشه
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست… دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است… دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است… دلم برای کسی تنگ است
از این شب تا سحر یک عمر باقیست
قلم از بوی کاغذ مست و یاغیست
صدای اشک شب, آرام آرام
ز چشمم می چکد, این اشک عاصیست
برای با تو بودن بی قرارم
ببین در دفترم یک سطر, خالیست
قلم را می فشارم بر دل شب
نمی دانم, بگو, یک سطر کافیست؟!
به یاد قاصدک های بهاری
مرا با خود ببر از نیست تا بیست
بیا از کوچه ی بغضم گذر کن
بزن بر پنجره, این رسم یاریست؟!
به لطف نام تو هر لحظه هر جا
شمیم بوی گل مستانه, جاریست
منم شبگرد چشمان سیاهت
که می دانم دلت یکرنگ, آبیست...
|
About![]()
SaLaM Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 Links
روياي زيباي من |